ما روزگاری آدم هایی بودیم که وبلاگ ما را به هم وصل کرده بود و کنار هم رویا می بافتیم و می خواستیم دنیا را جای بهتری کنیم و حالا قدم به دنیای آدم بزرگ ها گذاشتیم. من اما می ترسم از این تغییرها و بزرگ شدن ها، از غرق شدن در روزمرگی و جدا شدن از خیال بافی ها.
من می ترسم از دست بدم آدم های مجازی واقعی تر از واقعی ها را.
نیلوفر جایی برایم نوشته بود این رشته ها محکم تر آن است که حالا حالاها پاره شود.
گوریل جوابم را داده که قرار نیست ننویسد و وبلاگش محو شود.
دلم می خواهد باور کنم حرف هایشان را. دلم می خواهد به عطیه گوش کنم که دنباله اش را بگیرم.
پ.ن: بعد از کمرنگ شدن وبلاگ ها فکر می کردم شاید هیچوقت آدم های اینجوری را پیدا نکنم که به خلوتم راه پیدا کنند اما وبلاگ نویسی حالا بعد از مدت ها دو نفر مهم را به این روزهایم هدیه داده.
تارا پرنده ی رهایی است که پر از قشنگی و مهر است، آنقدر که دل می خواهد فقط برای خودم نگهش دارم.
و محمدی که هربار با لهجه اش دلبری می کند و من عاشق دنیا و سلیقه اش شدم.
پ.ن: دلم می خواهد به عطیه زنگ بزنم، برویم میدان جهان و بغلش کنم، آنقدر محکم که بویش تا ابد باشد.
دلم می خواهد به مجید ایمیل بزنم و بگویم دلم برایش تنگ شده، که بخشیدمش، که هنوز هم دلم می خواهد یک بار با هم برویم لاهیجان، که دلم برای شعرخواندنش تنگ شده، که برای همه ی ما هنوز م.ه و صفحه اش و جوانان امروز زنده است. که پیرمرد شده اما هنوز اولین دوست آدم بزرگ من مانده.
پ.ن: یک آشنا(دوست) را از دست دادم و غصه اش روی دلم سنگینی می کند. آنقدر که با هیچ دمنوش بهارنارنج و شیرینی کشمشی دفع نمی شود.
برچسب:
نویسنده: مهدی احمدپور