دلم میخواهد دهانش را ببندم و هردویمان را راحت کنم و همه را راحت از حضور نحسمان.
دلم میخواهد فریاد بزنم و ساکتش کنم.
دلم میخواهد بالا بیاورم این غده چرکی را؛ تمام صداها و تصویرهای خاکستری و حسرت و غمهارا.
دلم میخواهد بروم و دور شوم از بودنش، بودن نحسش.
خدای او چرا جفتمان را با خبر مرگم خوشحال نمیکنی؟!
کاش نبود. حداقل روزی هزار بار حالم از او و خودم بهم نمیخورد و آرزوی مرگش را نمیکردم
برچسب:
نویسنده: مهدی احمدپور