موقع سوار شدن به مقصد فکر نکردم، فقط به دور شدن ازین شهر فکر کردم و اولین اتوبوسی که ترمینال را ترک میکرد همین بود. حالا دو ساعت است رسیدم و از سرما میلرزم و به آدمها زل زدهام بیآنکه بدانم کجا باید بروم یا چه کنم. این دفعه سوم است که توی این ترمینالم؛ دودفعهاش به قصد شونا بود و حالا به قصد دوری از آن حجم خاکستری. دفعههای قبل رنگ و شادی داشت حالا اما غمانگیز ترین جای دنیاست.
کاش کنج رنگی گوشه این شهر بود...
صدای لئونار کوهن و اشک ته چشم و نگاه کثیف راننده اتوبوس
و خانهام را آب برد...
برچسب:
نویسنده: مهدی احمدپور
تاريخ: دوشنبه
29 بهمن
1397 ساعت: 18:36